|
ترا با اشک خون از ديده بيرون راندم آخرهم که تا در جام قلب ديگری ريزی شراب آرزوها را به زلف ديگری آويزی آن گل های صحرا را مگو با من مگو ديگر مگو از هستی و مستی من آن خودروگياه وحشی صحرای اندوهم. که گل های نگاه و خنده هايت رنگ غم دارد مرا از سينه بيرون کن ببر از خاطر آشفته نامم را بزن بر سنگ جامم را مرا بشکن تو سرتا پا وفا بودی تو با درد آشنا بودی ولی ای مهربان من بگو آخر که از اول کجا بودی ترا راندم که دست ديگری بنيان کند روزی بنای عشق و اميدت شود اميد جاويدت ترا راندم ولی هرگز مگو با من که اصلا معنی عشق و محبت ر نمی دانم که در چشمان تو نقش غم و دردت را نمی خوانم ترا راندم ولی آن لحظه گويی آسمان می مرد درون سينه ام دل ناله می زد که بگريزم به دامانش بياويزم به او با اشک خون گويم مـــــــــــــــــــــرو من بی تو ميميرم ولی من در ميان های های گريه خنديدم که تو هرگز ندانی بی تو يک تک شاخه عريان پاييزم دگر از غصه لبريزم در اين دنيا بمان بی من تو ای تنها امـــــــــــــيدم باز می گويم دوستت دارم ولی افسوس که در اين دنيا نمی مانم .......... ميميرم + نوشته شده در دوشنبه سیزدهم فروردین 1386 2:22 توسط دیوونه اما نه دیوونه ی تو |
دنبال واژه ای میگشتم که بتونه جایگزین خوبی برای اعتماد باشه"بعدش یادم اومد که نیازی به پیدا کردن واژه ای هم معنی این کمه نیست"چون خود اعتماد نایاب شده و دیگه هیچ جا نمیشه پیداش کرد"مثل صداقت و رو راستی"واقعا سخته که یه نفر بعد از کلی عشق و ادعای عاشقی با گفتن یک کلمه بتونه همه چیز رو فراموش کنه بعدشم برگرده به آدم هر چی بد و بیراه و فحشه بار کنه"بگزریم بی خیال"فقط خواستم بگم هیچ وقت زود قضاوت نکنید"شاید روزی برسه که شرمنده حرفایی بشید که حالا گفتید"راستی دنبال اعتماد و اطمینان و صداقت و راستی و عشق و این جور چرندیات نباشید که فقط مال قصه هاست و غصه هاش مال شماست. خوب حالا آزادید هر جور بد و بیراه که دوست دارید توی قسمت نظرات بگید منتظرتونم(( یا حق)) + نوشته شده در یکشنبه سیزدهم اسفند 1385 14:57 توسط دیوونه اما نه دیوونه ی تو |
تو هم برو مثل همه
من همان پسرکی هستم که در کوچه های شهر ستاره میچید آری همان که كوچه هاي خندان شهر قاصدك مي فروخت . اري همان پسركي كه پرواز افتاب را به تماشا مي نشست.همان نغمه ي سبزي كه ميهماني شب را از عطر ياسهاي وحشي پر مي كرد. من همان پسركي هستم كه در بركه اشك نگاه هاي ملول نيلوفر اميد مي ريخت همان پسركي كه اسير باور باران بود .هماني كه زبان گل سرخ را مي فهميدو در قلب گل ها اشيان كرده بود. گرچه سرداب اسمان عطر باران را از من دريغ كرد اما اي كاش مي شد شيشه ي ديدگانم ابي روشن كبوتران باشد..... آری من همانم که رهایم کردی + نوشته شده در جمعه چهارم اسفند 1385 14:23 توسط دیوونه اما نه دیوونه ی تو |
+ نوشته شده در پنجشنبه سوم اسفند 1385 16:45 توسط دیوونه اما نه دیوونه ی تو |
باز دوباره شب شد و احساس همیشگی شاعر:خودم + نوشته شده در پنجشنبه سوم اسفند 1385 16:33 توسط دیوونه اما نه دیوونه ی تو |
من کیستم ؟ ترانهِ لبهای آرزو + نوشته شده در پنجشنبه سوم اسفند 1385 2:12 توسط دیوونه اما نه دیوونه ی تو |
+ نوشته شده در پنجشنبه سوم اسفند 1385 1:47 توسط دیوونه اما نه دیوونه ی تو |
+ نوشته شده در پنجشنبه سوم اسفند 1385 1:11 توسط دیوونه اما نه دیوونه ی تو |
|
| ||||||