تبليغاتX
یه دیوونه به دیوونه ها اضافه شد

یه دیوونه به دیوونه ها اضافه شد

ترا با اشک خون از ديده بيرون راندم آخرهم

که تا در جام قلب ديگری ريزی شراب آرزوها را

به زلف ديگری آويزی آن گل های صحرا را

مگو با من

مگو ديگر

مگو از هستی و مستی

من آن خودروگياه وحشی صحرای اندوهم.

که گل های نگاه و خنده هايت رنگ غم دارد

مرا از سينه بيرون کن

ببر از خاطر آشفته نامم را

بزن بر سنگ جامم را

مرا بشکن

                                             تو سرتا پا وفا بودی

                                             تو با درد آشنا بودی

                                             ولی ای مهربان من

                                             بگو آخر که از اول کجا بودی

ترا راندم

که دست ديگری بنيان کند روزی بنای عشق و اميدت

شود اميد جاويدت

ترا راندم

ولی هرگز مگو با من

که اصلا معنی عشق و محبت ر نمی دانم

که در چشمان تو نقش غم و دردت را نمی خوانم

                                                      ترا راندم

                                                      ولی آن لحظه گويی آسمان می مرد

                                                      درون سينه ام دل ناله می زد

                                                      که بگريزم به دامانش بياويزم

                                                      به او با اشک خون گويم

                                                      مـــــــــــــــــــــرو من بی تو ميميرم

ولی من در ميان های های گريه خنديدم

که تو هرگز ندانی

بی تو يک تک شاخه عريان پاييزم

دگر از غصه لبريزم

در اين دنيا بمان بی من

تو ای تنها امـــــــــــــيدم

باز می گويم دوستت دارم

ولی افسوس که در اين دنيا

نمی مانم .......... ميميرم

 

+ نوشته شده در دوشنبه سیزدهم فروردین 1386 2:22 توسط دیوونه اما نه دیوونه ی تو |


دنبال واژه ای میگشتم که بتونه جایگزین خوبی برای اعتماد باشه"بعدش یادم اومد که نیازی به پیدا کردن واژه ای هم معنی این کمه نیست"چون خود اعتماد نایاب شده و دیگه هیچ جا نمیشه پیداش کرد"مثل صداقت و رو راستی"واقعا سخته که یه نفر بعد از کلی عشق و ادعای عاشقی با گفتن یک کلمه بتونه همه چیز رو فراموش کنه بعدشم برگرده به آدم هر چی بد و بیراه و فحشه بار کنه"بگزریم بی خیال"فقط خواستم بگم هیچ وقت زود قضاوت نکنید"شاید روزی برسه که شرمنده حرفایی بشید که حالا گفتید"راستی دنبال  اعتماد و اطمینان و صداقت و راستی و عشق و این جور چرندیات نباشید که فقط مال قصه هاست و غصه هاش مال شماست.

خوب حالا آزادید هر جور بد و بیراه که دوست دارید توی قسمت نظرات بگید

منتظرتونم(( یا حق))

+ نوشته شده در یکشنبه سیزدهم اسفند 1385 14:57 توسط دیوونه اما نه دیوونه ی تو |


تو هم برو مثل همه

من همان پسرکی هستم که در کوچه های شهر ستاره میچید

آری همان که

كوچه هاي خندان شهر قاصدك مي فروخت . اري همان پسركي كه پرواز

افتاب را به تماشا مي نشست.همان نغمه ي سبزي كه ميهماني شب را

از عطر ياسهاي وحشي پر مي كرد.

من همان پسركي هستم كه در بركه اشك نگاه هاي ملول نيلوفر اميد

مي ريخت همان پسركي كه اسير باور باران بود .هماني كه زبان گل سرخ

را مي فهميدو در قلب گل ها اشيان كرده بود.

گرچه سرداب اسمان عطر باران را از من دريغ كرد اما اي كاش مي شد

شيشه ي ديدگانم ابي روشن كبوتران باشد.....

آری من همانم که رهایم کردی

+ نوشته شده در جمعه چهارم اسفند 1385 14:23 توسط دیوونه اما نه دیوونه ی تو |


باز دارم مهتاب و تو آسمون میبینم
یاد چشمات میافتم، باز دوباره آتیش میگیرم
آخه یادته چشات واسه شبام ،مهتاب بود
چی بگم،شروع کنم غصه بود و نبود؟
یکی بود یکی نبود
غیر از خدا  و دیوونش هیچکی نیود
دیوونه از غم میخوند پیش خداش
زار و زار گریه میکرد سرشو میذاشت رو شونه هاش
یه روزی دل خدا سوخت براش
اومد و یه همزبون ساخت براش
روزگار خوب شد و خوبتر هم می شد
گلا از هر طرفی وا می شد و دنیا آبی تر می شد
اما دیوونه  یه روز دیگه گلشو تو باغ ندید
به هر طرف سر کشید اما جز چند جای پا ندید!
چی شده بود؟ کی برده بود اون گلشو؟
کی می خواست باز گریون ببینه چشاشو؟
به هر طرف سر کشید تا جای پای یارو دید
اما کنار جا پا ها چند جای پای دیگه دید!!
یواشکی سرک کشید هایی کشید هویی کشید
ناگهان از اون طرف دست گلشو تو دست خاره دید!!!
آسمون سیاه شدش ، ابری شدش
دوباره دیوونه از قبلم دیوونه تر شدش
ولی اینبار دیوونه پیش خدا هم بر نگشت
سر گذاشت به بیابون و دیگه هیچ وقت برنگشت
آخه گلشو خدا به اون هدیه داده بود
پس چرا باز دوباره هدیه شو از اون پس گرفته بود؟!!!
ای خدا!عدل تو کو؟ انصافت کجاست؟
تو بگو آخه کجای کارم نا بجاست؟
خوابیدید؟!!!!!!!خوابتون برد؟!!!
اما هنوز غصه مون راهی به جایی که نبرد!!
بخوابید،خوابتون شیرین ای گلا
دیوونه میمیره اینجا تک و تنها به خدا

دوستت دارم فرهادم

+ نوشته شده در پنجشنبه سوم اسفند 1385 16:45 توسط دیوونه اما نه دیوونه ی تو |


باز دوباره شب شد و احساس همیشگی
شهر غم، شهر سیاه بردگی
کوچه های سردش مثل دلای آدماش
غم دارند واسه رهگذرای بی پناش
شهر غم،شهر سیاه بردگی
چه سخته توی شهر حتی یه لحظه زندگی
یه لحظه گوش بده باز دازه صدا میاد!
صدای خر خر یه آدم که داره از گلوش میاد!
دوباره گرگا شروع کردند به زوزه گشیدن
خدا میدونه اینبار گلوی کی رو دریدن؟!
توی شهر غم و بند و اسارت
دنبال یه همزبون نگرد،بیخیال رفاقت
باز حالم بده،انگاری بد جور تب دارم!
دست نزار روی دلم،میترکه بس که غم دارم!
ادای آدمای دلسوز و واسم در نیار
نیازی نیست به دلسوختن،واسه دیوونه یه همزبون بیار
حرفمو به دل نگیر،غمگین نشو،من میمیرم!
به خدا از زمونه،از آدماش  باز دلگیرم

شاعر:خودم


+ نوشته شده در پنجشنبه سوم اسفند 1385 16:33 توسط دیوونه اما نه دیوونه ی تو |


اینم به خاطر اینکه نگید این دیوونه هیچی از عشق سرش نمیشه:

من کیستم ؟ ترانهِ لبهای آرزو
همچون صدف ، نشسته به دریای آرزو
تلخ آب مرگ می خورم و دم نمی زنم
اندر هوای جرعه ی صهبای آرزو

مستان به خواب ناز رفته اند و من
بیدارم از شراره ی مینای آرزو
شبها به یاد روی تو صد بوسه می زنم
بر روی ماهتاب شب آرای آرزو

جز در سرای درد که دیگر حکایتی است
چشم منست و جلوه دنیای آرزو
در گلشن حیات که روییده خار غم
ماییم و ما و سایه طوبای آرزو

پنداشتم که خواهش دل را کرانه ایست
اما کرانه کو و تمنای آرزو
امروز خون دل خورم و زنده ام که باز
دل بسته ام به وعده فردای آرزو ...

+ نوشته شده در پنجشنبه سوم اسفند 1385 2:12 توسط دیوونه اما نه دیوونه ی تو |


"از همون اولشم گفتم دیوونه ام حالا تو هی بگو این پستا چیه میزاری"

 

+ نوشته شده در پنجشنبه سوم اسفند 1385 1:47 توسط دیوونه اما نه دیوونه ی تو |


دیگه فرقی نمیکنه" بود و نبودمو میگم اینقدر دلم غم گرفته که فکر کنم اگه بخوام برم هم خدا گناه حسابش نکنه"دیگه از این ینواختی خسته شدم "از این بی تفاوتی ها از این عشقای دروغ"نه اینکه اینقدر خر شده باشم به خاطر شکست تو عشقی بخوام خودمو بکشم"هر چند که اونم واسه خودش دلیل خوبیه ولی از همه چی خسته شدم"زندگی هم واسه خودش رنگ نامردی گرفته"بی خیال نیمیخوام همش نق بزنم"ولی...

دوستت دارم فرهادم               

+ نوشته شده در پنجشنبه سوم اسفند 1385 1:11 توسط دیوونه اما نه دیوونه ی تو |


DESIGN BY :MINOS X

به آرامی آغاز به مردن می کنی
به آرامی آغاز به مردن می کنی
اگر سفر نکنی،
اگر چیزی نخوانی،

اگر به اصوات زندگی گوش ندهی،

اگر از خودت قدردانی نکنی.

به آرامی آغاز به مردن میکنی

زمانیکه خودباوری را در خودت بکشی،

وقتی نگذاری دیگران به تو کمک کنند

به آرامی آغاز به مردن میکنی

اگر برده عادات خود شوی،

اگرهمیشه از یک راه تکراری بروی...

اگر روزمرگی را تغییر ندهی

اگر رنگهای متفاوت به تن نکنی،

یا اگر با افراد ناشناس صحبت نکنی

تو به آرامی آغاز به مردن میکنی

اگر از شور و حرارت،

از احساسات سرکش،

و از چیزهایی که چشمانت را به درخشش وا میدارند

و ضربان قلبت را تندترمی کنند،

دوری کنی...

تو به آرامی آغاز به مردن میکنی

اگر هنگامیکه با شغلت، یا عشقت شاد نیستی، آنرا عوض نکنی

اگر برای مطمئن در نامطمئن خطر نکنی

اگر ورای رویاها نروی،

اگر به خودت اجازه ندهی

که حداقل یکبار در تمام زندگیت

ورای مصلحت اندیشی بروی....

امروز زندگی را آغاز کن!

امروز مخاطره کن!

امروز کاری بکن!

نگذار که به آرامی بمیری...


شادی را فراموش نکن!


صفحه نخست
پست الکترونيک




نوشته هاي پيشين

فروردین 1386

اسفند 1385




    تعداد بازديدها: